آقاي احمدينژاد ثابت کرد که منطق دکارت، نقيضش هم صادق است:
من فکر نميکنم؛ پس هستم!
رفتارهاي اين دو سهروز احمدينژاد واقعا حيرتانگيز است. واقعا ميخواهد نشان بدهد که هست؛ اما با فکر نکردن!
آن از تاخير يکهفتهاي در اجراي دستور رهبري، آن از نامه دوخطي و بيادبانهاش به رهبري و همزمان نامه پرطمطراقش به رحيممشائي که تلويحا جوسازي يا جوزدگي را به رهبري نسبت داد، آن از دهنکجياش به معلوم نيست چه کسي و انتصاب رحيممشائي به رياست دفترش، آن از عزل اعجاببرانگيز همه معترضان به رحيممشائي در دولت و پشيماني مصلحتي و زودهنگامش و ... .
و من نميدانم يک ديوانه مگر چقدر ارزش دارد که بايد برايش اينهمه هزينه بار ممکلت کرد! به چيزهايي که در پست قبلي از رحيممشائي نقل کرده بودم، اين را هم که يادم رفته بود، اضافه کنم. او در جايي قريب به اين مضمون را گفته بود: امروز ترويج گردشگري از نماز واجبتر است!
گرچه ماجراي پسر آقاي روحالاميني هم _ که البته نمونههاي زيادي دارد _ زياد به رئيس شوراي عالي امنيت ملي بيربط نيست.
اللهم اجعل عواقب امورنا خيرا
اصل خبر براي من چندان غيرعادي نبود: اسفنديار رحيممشائي معاون اول رئيسجمهور شد.
مگر احمدينژاد را و عشق و علاقه وافرش به رحيممشائي را نميشناختم؟ ميشناختم؛ گرچه فکر نميکردم حتي به آن ۲۴ و نيم ميليون نفر پشت کند. رحيممشائي کسي است که هيچيک از کساني که به احمدينژاد رأي دادند ـ حتي حاجمنصور و حامد طالبي و فاطمه رجبي! ـ قبولش ندارند.
ميشود حضور کسي را در مراسمي در ترکيه، حتي هنگام رقص زنان توجيه کرد؛ ولي مگر ميشود کسي را قبول داشت که روي نژادپرستهاي اسرائيل نام مردم مينهد و خود را دوست مردم اسرائيل مينامد!؟ مگر ميشود کسي را قبول داشت که ميگويد: دوره اسلامگرايي به پايان رسيده است!؟ اگر کسي مثل آقاي خاتمي با ژست گفتگوي تمدنها اين حرفها را ميزد، چه ميکرديم با او!؟....
لطفا اين يکي جاده را نسازيد! جادهاي که بود و نبودش ميتواند به سرنوشت ديو سپيد پايدربند گره بخورد.
منطقه گوسفندسرا در ارتفاع سه هزار و پنجاه متري جبهه جنوبي دماوند، تابهحال جز کوهنوردان مصمم کسي را به خود نديده است. کسي جز کوهنورد حاضر نيست آنهم با کلي هزينه، عقب ماشيني مثل نيسان بنشيند و نيم ساعت گرد و خاک خوردن و بالا و پايين پريدن را تحمل کند تا برسد به جايي که نه جاذبه عمومي دارد؛ و نه امکانات رفاهي. حالا تصورش را بکنيد روزي که با پرايد هم بشود تا اينجا رفت! آنوقت ارتفاع سه هزار متري بلندترين کوه خاورميانه _ بهجاي خيلي جاهاي ديگر ايران! _ منطقه گردشگري ميشود با همه لوازمش: از هتل و رستوران بگيريد تا... لابد قهوهخانه و بساط چاي و قليان! آنوقت اين هم براي خيليها ميشود يک تفريح و پز جديد که قليان ميوهاي را در ارتفاع سه هزار متري کوه دماوند تجربه کنند!....

اولين بار ميخواهم در وبلاگم رسما تبليغ وبلاگ ديگري بکنم؛ شايد بهخاطر اينکه در اين گيرودار، بهتر باشد بهجاي بحثهاي خشک و خستهکنندهاي که معمولا به دعوا ميانجامد، با زبان طنز صحبت کنيم؛ طنزهايي که با کمي تسامح، همان رويدادهاي امروز است.
شايد اينطوري بشود فهميد که بعضي استدلالها درباره تقلب در انتخابات، چقدر خندهدار است.
روزنامه تقلب سبز را ببينيد. مطالب مختلفش خواندني است. قيامتنامه را هم ـ با وجود طولاني بودنش ـ از دست ندهيد.
آفرين به ذوق صاحبش.
جمعۀ انتخابات داشت به آخر ميرسيد و التهابها نيز.
براي پيگيري لحظهبهلحظه نتيجه انتخابات، شب اداره ماندم. ساعت ۱۰-۱۱ شب بود که بيانيه شگفتانگيز ميرحسين روي خط آمد؛ بيانيه پيروزي قبل از شمارش آرا! گفته بود که من پيروز انتخاباتم و مردم آماده برگزاري جشن پيروزي در شب ميلاد حضرت زهرا باشند! همزمان، در مصاحبهاي گفته بود: اگر نتيجه انتخابات، چيزي جز پيروزي من باشد، مردم به خيابانها بيايند. سه روز قبل، همين حرف را همسرش زهرا رهنورد هم گفته بود. بوي بدي از يک نگراني به مشام ميرسيد. تابهحال چنين حکم قاطعي درباره نتيجه انتخابات ـ آنهم از سوي شخص کانديدا ـ سابقه نداشت. در خوشبينانهترين حالت، بايد ـ بهقول امير سياح ـ اسمش را «سندرم توهم پيروزي قبل از رايگيري» گذاشت....
سريال "سلطان و شبان" را يادتان هست؟
وقتي سلطان از خانه شبان (شيرو) سر در آورد، شباهت ظاهري اين دو آنقدر بود که حتي مادر شبان متوجه ماجرا نشد. ولي چيزي نگذشت که تفاوتهاي زياد رفتاري، مادر شبان را مطمئن کرد که "اي شيرو شيروي مو نيست!"
سالها منتظر ميرحسين بوديم. وقتي آمد، گفتم خدا را شکر؛ راي ما معلوم شد....
ساعت 10 صبح چهارشنبه نوزدهم فروردين، شعبه 1059 دادگاه کارکنان دولت خيلي بيشتر از انتظار شلوغ بود؛ هم با حضور خبرنگاران بيشتر و هم با حضور برخي کارمندان دانشگاه آزاد و منتسبين به جاسبي. نخستين جلسه دادگاه عباس سليمي نمين، فقط خبرنگاران بودند که دادگاه را بيسروصدا شلوغ کرده بودند. در جلسه دوم دادگاه اما همان چهرههاي تکراري که بارها در جلسات سخنراني سليمي نمين در دانشگاههاي مختلف خود را دانشجو معرفي کرده بودند، بهعنوان خبرنگار يا هوادار آمده بودند....
شانزده سال پيش بود که رهبر انقلاب نخستين بار براي يک سال نام گذاشتند. سال 72 سال برنامهريزي نام گرفت. از آن پس، نامگذاري سالها يک رويه شد و رهبر انقلاب در پيامهاي نوروزي خود، هر سال را بهمناسبتي نامگذاري کردند.
موضوع بعضي از اين نامگذاريها بزرگان بودند؛ مانند پيامبر اعظم، امام علي و امام خميني. در اين سالها هرکاري که براي يادبود و گراميداشت صاحب نام آن سال انجام ميگرفت _ از سخنراني و برگزاري همايش گرفته تا مسابقه مقالهنويسي و پژوهش و چاپ کتاب _ کم يا زياد قابل تحسين بود. با اين حال، تنها هنر برخي دستگاهها اين بود که از اين پس در پوسترها و پلاکاردهايشان بهجاي پيامبر اکرم مينوشتند: پيامبر اعظم!....
روزی از روزهای بهمن 86 که عباس سلیمی نمین در دانشگاه فردوسی مشهد، بهمناسبت انتخابات مجلس هشتم، ضمن آسیبشناسی کار نمایندگی، وامدار شدن برخی نمایندگان وقت با مدارک و کرسیهای دانشگاه آزاد را مثال زد، هرگز پیشبینی نمیکرد که این سخنانش سال پرماجرایی را برایش رقم بزند. روزنامهنگار صریحالهجهای که با انتقادات و افشاگریهایش در «کیهان هوایی» سالهای منتهی به 76 چند بار دادگاهی و البته تبرئه شد، در دانشگاه فردوسی اشارهای کرد به حمایت بیسابقه و تأملبرانگیز 220 نماینده وقت _80 درصد مجلس هفتم_ از عبدالله جاسبی که بهگفته وی، نمونهای از بدهبستانهای نمایندگان با رئیس دانشگاه آزاد است....
آمد به خواب تا همهتن آرزو شوم
در چشمهاي روشن او جستجو شوم
عمري گذشت بر "من" و جز "من" کسي نبود
امشب دوباره آمدهام تا که "او" شوم
در حضرت تو لب نگشايم به شکوهاي
در اين سکوت، سينه پر از هاي و هو شوم
گفتي که: رسم دلبري از من، جنون ز تو!
آري سزد که عاشق بيآبرو شوم
ميسوزم و دلم ز تو پا پس نميکشد
تا با سرشک و خون دلم شستشو شوم
گفتي که يار غار مني گر به ماه و سال
در اندُه فراغ تو خون در گلو شوم
رفتي و پشت پرده اشکم اميد توست
تا پرده پس زني و به مَه روبرو شوم
هر روز و شب فقط به تمناي ديدنت
دستي بر آسمان، ز طلب کو به کو شوم
گر شرط ديدن تو، ز تو دل بريدن است
مُحرِم به حج کعبه دل بيوضو شوم
امّيد ديدن تو به دل راه ميبرم
حتي اگر به شام فراغت چو مو شوم
گر دامن وصال تو روزي رسد به دست
دستي به شُکر و دست دگر بر سبو شوم
پينوشت: دو بيت اول، مال صياد قزلآلاست. چند ماه پيش گفته بود. من هم در استقبال از شعرش دنبالهاي گفتم و خرابش کردم! مناسب حال اين روزهام ديدمش و اينجا گذاشتمش تا دوست جان مدام نگويد خبري نيست ازت...!